تبليغاتX
هی فلانی زندگی شاید همین باشد
شعر

مجموعه‌ی غزل

                                     چسبی به نام زخم

                                                               از سید احمد حسینی

این مجموعه شامل ۳۷ غزل است که در ۷۲ صفحه توسط نشر هنر رسانه اردیبهشت منتشر شده است و از تاریخ دهم مهر عرضه خواهد شد.


وبلاگ شاعر:

http://chasbibenamezakhm.blogsky.com


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 0:53  توسط مهدی حبی | 

این مطلب یک کار دانشجویی است و برای نوشتن اش از کمک بعضی از دوستان استفاده کردم، امیدوارم کمی حوصله کنید و بخوانید و من رو از نظر خودتون با خبر کنید        به اهمیت قضیه نظر بدهید

        ***                                  

انتخاب گزارشی با موضوع شغل شاعری شاید یک سوال بزرگ و یک دغدغه شخصی برای من بود که: آیا یک نویسنده و علی الخصوص شاعر میتواند به صورت حرفه ای به این کار بپردازد تا بتواند خود و خانواده اش را تامین کند و به جایگاه اجتماعی مناسبی دست یابد؟!

ابتدا در نظرم کار زیاد مشکلی نبود.حدس می زدم با توجه به آشنایی با چند شاعر و منتقد و طرح سوال هایی، می توانم به نتیجه ای مختصر و مفید دست یابم ولی این آغاز ماجرا بود. وقتی با چند نفر از این عزیزان صحبت کردم تازه متوجه شدم این گزارش نیازمند تحقیقی طولانی و گذشتن از هزارتوهاست و تصور من خیال خامی بیش نبوده است!

به هر حال ؛ در این فرصت کوتاه ، سعی کردم از اطلاعات و کمک افراد دلسوز استفاده کنم تا گزارشی شایسته آماده گردد، اما هنوزدر پله ی اول ایستاده ام.


 

 

 

 

 از کتابهای تاریخ و دیوان شاعران پیشین پیداست که شاعری به عنوان یک حرفه مورد قبول و احترام بوده است. در آن دوران هرکه دارای طبع و ذوقی شایسته بود، در دربار و نزد بزرگان احترام و جایگاهی خاص و ویژه داشته است. در دوران پیامبر اسلام نیز شعر مورد توجه و پاداش قرار می گرفت، آنچنان که می گویند حسان که محبوب پیامبر هم بود، شغلی به جز شاعری نداشت و این سنت در حکومتهای پس از پیامبر هم ادامه یافت.نکته ی مهمی که وجود دارد حضور شعر در تمامی دوران ها است  و به جزئی جدائی ناپذیر، از زندگی انسانها تبدیل شده است و هر کسی با توجه به نوع علاقه،شناخت و آگاهی خود از آن بهره می برد. حالا باید دید شاعر به عنوان خالق شعر و کسی که در راستای خدمت به زبان و فرهنگ خود گام بر می دارد، چه شرایط و جایگاهی در اجتماع امروز دارد.آیا می تواند تنها از طریق شاعری به شرایط مطلوب مادی و اجتماعی برسد؟!

یکی ازمهمترین دغدغه های اهل قلم، حرفه ای شدن است؛ که خود مقدمه ی پیشرفت و گشایش فضاهای جدیدی در این حوزه می شود. شاعران و نویسندگان ایران از سالها پیش به دنبال راهی برای این مهم بوده اند وهزینه های گزافی برایشان به همراه داشته و هنوزهم به نتیجه نرسیده است! اما به راستی آیا با شعر یا هر اثر ادبی دیگر تولید شده توسط نویسنده یا شاعر که نیازمند داشتن ذوق و تخصص است، می توان به عنوان یک "کالای فرهنگی" بر خورد کرد و خالق آن را یک تولید کننده دانست؟ در این صورت ، بایستی بتوان در قانون کار ظرفیت هایی برای تحقق این امر و پذیرش آن به عنوان یک شغل پیدا نمود. البته قانون راه هایی را پیشنهاد می کند که در اصل 26 قانون اساسی به آن می پردازد و آن : تاسیس انجمن صنفی است؛ که اهل قلم میتوانند از این راه از حقوق صنفی خود دفاع کنند و به خواسته های خود دست یابند. نا گفته نماند باتوجه به سوابق، این روش هم نتیجه مطلوبی نداشته است،از آن جا که در سال 1347 کانون نویسندگان ایران که نهادی فرهنگی- صنفی و غیر انتفاعی بوسیله ی: احمد شاملو، محمود اعتماد زاده، جلال آل احمد و سیمین بهبهانی تاسیس و با انتشار بیانیه ای پایه گذاری شد و از همان ابتدا مورد بی مهری دولت قرار گرفت و در این اواخر نیز آنقدر تحت فشار بوده که جز نامی از آن باقی نمانده است . لازم به یادآوری است که: کانون نامبرده، از سال 1381 تا کنون، هیچ مجمع عمومی برگزار نکرده  است و جالب تر اینکه: آخرین انتخابات آن در نیمه ی سال 1387 و به صورت پستی انجام گرفته است. با این توضیحات، تا به حال انجمن صنفی ای که هم مورد قبول اهل قلم و هم خکومت ها باشد بوجود نیامده است، تا بتواند برای این زحمتکشان فرهنگ قدمی بردارد. شاید به همین دلیل  باشد که وقتی برای تهیه ی این مطلب با چند شاعر گفتگومی کردم، اکثرا به نوعی نسبت به تحقق این امر که: همانا شاعری به مثابه ی شغلی کافی و مستقل است،  نا امید بودند و با پاسخ هایی نظیر((مثل اینکه در ایران زندگی نمی کنی!!!)) روبرو می شدم. این عزیزان، شاعری را دارای ظرفیت حرفه ای شدن می دانستند و ادعا می کردند این حرفه ، هم اکنون نیز بصورت زیر زمینی وجود دارد و با درآمد های بالایی، توسط افرادی خاص اداره می شود، اما این خواص، درهیئتی مافیا گونه و در لوای استغنایی نمایشی، سعی در اخفای میزان واقعی درآمدشان از شعر می کنند ، تا مبادا، با افشای بازار!، انحصارشان را بر منابع از دست بدهند!. جالب اینجاست که این بزرگواران در هر موقعیتی که برایشان فراهم می شود به بهانه فرهنگ و حفظ ارزشها ، همکارانشان را متهم به سرودن اشعار مبتذل و نان نوشته می کنند، و این دیگر نهایت بی رحمی است.

در این هیاهو و بلبشوی  موجود، وضع ترانه و ترانه سرایان کمی بهتر است. با اینکه عده ای ترانه را تقریبا از شعر و ظرافت های شاعری جدا میدانند و از نظر ادبی مورد توجه قرار نمی دهند،  اما ترانه سرایان ، توانسته اند شاعری را در کنار مدیحه سرایی ادامه دهند و با ایجاد روابط ، برای ترانه هایشان مجوز بگیرند و به خاطر پر مخاطب بودن ترانه و موسیقی به جایگاه مناسب و پست های نمایشی دست یابند.

تصمیم گرفتم با این عزیزان تماس بگیرم و از نظر ایشان آگاه شوم؛ اما وقتی به وسیله ی ایمیل، سوال ها رامطرح کردم و یا اجازه تماس تلفنی خواستم در نهایت آرامش و بزرگواری، بی تفاوتی خود را نشان دادند و هیچ جوابی ندادند!!. نمی دانم به خاطر مشغله ی زیاد بود یا حرفی برای گفتن نداشتند؛ شاید هم به خاطر مقام بالا و متعالی خود فکر می کنند اگر به دانشجویی جواب بدهند آبرویشان می ریزد. بگذریم.

همانطور که گفتم این موضوع آنقدر گسترده است که در این فرصت کوتاه، نه می توان به همه ی زوایا نگاه کرد و نه به تمامی نظر ها و دیدگاه ها گوش داد تا به نظر جامع و کاملی برسیم. برای مثال عده ای شعر و شاعری را هدیه ای از طرف خداوند میدانند و حاصل سیر و سلوک و شرایط روحی خاص و کسب درآمد از این طریق را درست نمی دانند!!؟.بعضی هم علاقه ای به حرفه ای نگاه کردن به دلنوشته هایشان را ندارند. کسانی هم هستند که شعر را به دو دسته ی کوششی و جوششی تقسیم می کنند و نظریات دیگری دارند که پرداختن به آن در این گزارش کوتاه نمی گنجد. نکته ی دیگری که حائز اهمیت است، عدم تمایل چاپخانه ها برای چاپ کتاب های شعر است؛اینکه وقتی کتابی در این زمینه منتشر می شود شرکت های پخش کتاب، با مشکل توزیع رو برو می شوند و اکثر کتاب فروشی ها از گرفتن آن شانه خالی می کنند. این به نوعی به کم علاقه ای مردم باز می گردد که تمایلی برای خرید شعر ندارند وشاید هم شعر خوب نمی بینند که در هر صورت، جای تامل بسیار دارد.

به هر حال در یک نگاه کلی و با توجه به جمیع شرایط، اکثر کسانی که در این

رشته فعالیت می کنند،معتقدند: در شرایط فعلی به هیچ وجه نمی خواهند و نمی

توانند شاعری را به عنوان یک حرفه نگاه و انتخاب کنند. شعررا کالایی

فرهنگی  و ملی می دانند که البته نیازمند توجه و حمایت دولت هاست

اما خواستار عدم دخالت سلیقه ای و فرمایشی  دولت ها در این زمینه هستند. از

این رو و با توجه به سوء سابقه ی دولت ها ، نمی خواهند شعر، متولی ای به نام

دولت داشته باشد- اگر چه از آن گزیری نیست!-، زیرا: با توجه به هزینه ای که

پرداخت می کند و قدرتی که دارد اگر بخواهد بصورت مستقیم در این قضیه

دخالت کند،نتیجه اش یا تولید ادبیات سفارشی است، یا اعمال نظرهای شخصی و

قدرت طلبانه. نویسندگان و شاعران ترجیح می دهند نهادهای خصوصی، انجمن

های ادبی و تشکیلاتی از این دست و از جنس ادبیات، متولی و دلسوز امور شعر

باشد تا بلکه این مهم به جایگاه اصلی خود باز گردد. البته، آنچه البته به جایی نمی

رسد فریاد است.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم فروردین 1389ساعت 23:0  توسط مهدی حبی | 
بی خیال رنگ آنتن ها

 

بیا برویم

 

تعارف را کنار بگذاریم

 

پا به پای کلاغی

 

                 که در همهمه ی شهر

 

                                           بی تاب است

در جستجوی خویش

 

شبکه های سیاه و سفید را

 

                                سرچ کنیم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 0:46  توسط مهدی حبی | 

۱)

 دلتنگی

 

سیاه،

 

       خاکستری،

 

                    سبز

 

دیگر چه فرقی می کند

 

چشمهای بی جهت

 

از هیچ سویی نمی روند

 

و دستهای کوتاه

 

پژمرده تر می شوند

 

بی کفش های فرارم

 

چقدر دل تنگم،

 

جایی برای حرف هام نمانده است

 

                                  .............

۲)

قصه

 

سلام

 

آغاز قصه ای نگفته بود

 

گم شده لا به لای حرف های نداشته ات

 

هنوز سطری نرفته

 

کلاغ را خانه به خانه پرانده ای

 

                               و ...

 

                                           خداحافظ

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 23:46  توسط مهدی حبی | 
زمین

 

         دیوانه است

 

تکرار هر روزه این شبها

 

شبیه پرنده ای است

 

که کوچ را

 

با کوچه های بی پر و بال

 

                            تاخت می زند

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 0:54  توسط مهدی حبی | 

زنگ می زند

 

عقربه های خواب گرفته

 

و لحظه های قاب گرفته

 

که گاهی بی جهت دورم میزند

 

بیداری های پریده رنگ

 

در عمق خواب های خرگوشی...

 

سوت می کشد

 

                       هنوز

 

در گوشم

 

ساعتی که قرار بود

 

                         قرارمان باشد

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 23:40  توسط مهدی حبی | 

در این شبهای لبالب از انتظار

که سر می رود از سیاهی،

کلاغی زال

در انزوای بی رنگش،

 بی خبر از خطهای

راه و بی راه پیشانی ام

نوک می زند

چهره ی ماه گرفته ام را

+ نوشته شده در  جمعه بیستم دی 1387ساعت 0:47  توسط مهدی حبی | 
باردار می شوند

 

از سکوت

 

اشکهای فرو خورده

 

با دستهای وا مانده

 

ویار دارند مرگ را

 

مردان قافله

 

زمانی که...

 

زایمانشان طبیعی است

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 23:18  توسط مهدی حبی | 
پنهان می کنم مانند ابرها

 

دریائی از خواهش را

 

درون چشمهایم

 

بغضی که گلوگیر لحظه های گاه و بیگاهم می شود

 

نم نم راه می افتد و

 

در خاطرات پوسیده خیابان غرق می شود

 

ای کاش چشمهایت هیچگاه سبز نمی شد

 

و به سیاهی نمی رفت

 

راهی که مرا می برد

 

باز می گردم

 

این بار با ترس

 

به داستان نوشته نشده ای

 

که قرار بود قهرمانش من باشم

 

سالها در ساعتی گیر کرده ام

 

که زمانی فراموش شده است

 

دیگر به سایه پشت سرم احتیاجی ندارم

 

دارم

 

ماه را فراموش می کنم

 

کم کم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 0:20  توسط مهدی حبی | 

 

سر که میرود

٬

حوصله ی تنگ تقویم ها

 

ساعت های بی انتظار هم

 

زنگی نمی زنند

 

آن وقت دیوار های بی پنجره و

 

من بی پرده

 

در سکوت بی جهت هر روز٬

 

سری

 

پای هر ما ای

 

نمی بازیم

 

پس باز

 

ورق می خوریم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 0:17  توسط مهدی حبی |